ورود کاربران

متن کتاب های موسسه در راه حق (آزمایشی)

در این قسمت که به صورت آزمایشی راه اندازی شده متن کتاب های موسسه جهت مطالعه آنلاین مخاطبان گرامی قرار داده می شود.

شما میتوانید از لیست پایین متن تعدادی از کتاب ها را مطالعه فرمایید.

مردى، خونريز و سفاك و مكار و به شدت حسود و بخيل و حريص و بى وفا بود; بى وفايى او در مورد ابومسلم كه با يك عمر جان كندن او را به خلافت رسانده بود; در تاريخ ضرب المثل است.

هنگامى كه پدر بزرگوار امام كاظم را شهيد كرد، آنحضرت 20 ساله بود و تا سى سالگى، امام با حكومت خفقان و رعب و بيم منصور; در ستيز بود و مخفيانه، شيعيان خويش را سامان مى داد و به امور آنان رسيدگى مى فرمود.

منصور در سال 158 هجرى قمرى هلاك شد و حكومت به پسرش مهدى رسيد. سياست مهدى عباسى، سياستى مردم فريب و خدعه آميز بود.

زندانيان سياسى پدرش را كه بيشتر، شيعيان امام كاظم(عليه السلام) بودند، بجز عده كمى، آزاد كرد و اموال مصادره شده آنان را، باز پس گردانيد. اما همچنان مراقب رفتار آنان بود و در دل بديشان سخت دشمنى مى ورزيد. حتى به شاعرانى كه آل على را هجو مى كردند، صله هاى گزاف مى داد، از جمله يكبار به بشار بن برد، هفتاد هزار درهم و به مروان بن ابى حفص صد هزار درهم داد.

در خرج بيت المال مسلمين و عيش و نوش و شرابخوارگى و زنبارگى، دستى سخت گشاده داشت; در ازدواج پسرش هارون، 50 ميليون درهم خرج كرد.[5]

شهرت امام در زمان مهدى، بالا گرفت و چون ماه تمام، در آسمان فضيلت و تقوا و دانش و رهبرى مى درخشيد; مردم گروه گروه پنهانى به ايشان روى مى آوردند و از آن سرچشمه فيض ازلى، عطش معنوى خويش را فرو مى نشانيدند.

كارگزاران جاسوسى مهدى، اين همه را به او گزارش كردند; بر خلافت خويش بيمناك شد، دستور داد تا امام را از مدينه به بغداد آورند و محبوس سازند.

* * *

ابوخالد زباله اى نقل مى كند: «... در پى اين فرمان، مأمورينى كه به مدينه به دنبال آن حضرت رفته بودند; هنگام بازگشت، در زباله، با آن حضرت به منزل من فرود آمدند. امام در فرصتى كوتاه، دور از چشم مأمورين، به من دستور دادند چيزهايى براى ايشان خريدارى كنم. من سخت غمگين بودم; و به ايشان عرض كردم: از اينكه سوى اين سفاك مى رويد; بر جان شما بيم دارم. فرمودند: مرا از او باكى نيست تو در فلان روز، فلان محل منتظر من باش.

اشتراک نشریات رایگان

سامانه پاسخگویی