ورود کاربران

متن کتاب های موسسه در راه حق (آزمایشی)

در این قسمت که به صورت آزمایشی راه اندازی شده متن کتاب های موسسه جهت مطالعه آنلاین مخاطبان گرامی قرار داده می شود.

شما میتوانید از لیست پایین متن تعدادی از کتاب ها را مطالعه فرمایید.

آن گرامى به بغداد رفتند; و من با اضطراب بسيار، روز شمارى مى كردم تا روز موعود رسيد. به همان مكان كه فرموده بودند شتافتم، و دلم چون سير و سركه مى جوشيد; به كمترين صدايى، از جا مى جستم و اسپندوار بر آتش انتظار، مى سوختم. كم كم افق خونرنگ مى شد و خورشيد به زندان شب مى افتاد; كه ناگهان ديدم از دور شبحى هويدا شد، دلم مى خواست پرواز كنم و به سويشان بشتابم، اما بيم داشتم كه ايشان نباشند و راز من برملا شود.

در جاى ماندم، امام نزديك شدند; بر قاطرى سوار بودند، تا چشم  روشن بين و عزيزشان به من افتاد، فرمودند: «ابا خالد، شك مكن». و ادامه دادند: «بعدها مرا دوباره به بغداد خواهند برد، و آن بار ديگر باز نخواهم گشت». و دريغا كه همانگونه شد كه آن بزرگ فرموده بود.[6]

در همين سفر، مهدى چون امام را به بغداد آورد و زندانى كرد، حضرت على بن ابيطالب(عليه السلام) را در خواب ديد كه خطاب به او اين آيه را مى خوانند: «فَهَلْ عَسَيْتُمْ اِنْ تَوَلَّيْتُمْ اَنْ تُفْسِدُوا فِى الاَْرْضِ وَتُقَطِّعُوا اَرْحامَكُمْ;[7] آيا از شما انتظار مى رود كه اگر حاكم گرديد، در زمين فساد كنيد و قطع رحم نماييد؟».

ربيع مى گويد: «نيمه شب مهدى به دنبال من فرستاد و مرا احضار كرد. سخت بيمناك شدم و نزدش شتافتم و ديدم آيه فَهَلْ عَسَيْتُمْ... را مى خواند.

سپس به من گفت: «برو، موسى بن جعفر را از زندان نزد من بياور». رفتم و ايشان را آوردم; مهدى برخاست و با او روبوسى كرد و او را نزد خود نشانيد و جريان خواب خود را براى ايشان گفت. سپس همان لحظه دستور داد كه آن گرامى را به مدينه بازگردانند. از بيم آنكه موانعى پيش آيد، همان شبانه وسايل حركت امام را فراهم ساختم و بامداد پگاه، آن گرامى در راه مدينه بود».[8]

* * *

اشتراک نشریات رایگان

سامانه پاسخگویی