ورود کاربران

متن کتاب های موسسه در راه حق (آزمایشی)

در این قسمت که به صورت آزمایشی راه اندازی شده متن کتاب های موسسه جهت مطالعه آنلاین مخاطبان گرامی قرار داده می شود.

شما میتوانید از لیست پایین متن تعدادی از کتاب ها را مطالعه فرمایید.

ولادتِ موسى برتر

روستاى ابواء،[1] آنروز صبح ـ هفتم ماه صفر سال صد و بيست و هشت قمرى ـ گويى ديگرگونه مى نمود; پرتو آفتاب نخل هاى سربلند را تا كمر طلايى كرده و سايه هاى دراز روى بامهاى گلى روستا، انداخته بود. صداى شتران و صداى گوسفندانى كه پيشاپيش چوپانان، آماده رفتن به صحرا بودند; بذر نشاط صبحگاهى را در دل مى كاشت و گوش را از آواى زندگى مى انباشت.

كنار روستا و روى غدير و بركه اى كه زنان از زلال آرام آن، آب برمى داشتند; اينك نسيم نوازشگر از گذار آرام خود موج مى افكند، و چند پرستو; شتابناك و پرنشاط، از روى آن به اين سوى و آن سوى مى پريدند و هر از چند گاه، سينه سرخ خويش را كه گويى از هرم گرماى سجيل عام الفيل،[2] هنوز داغ بود; به آب مى زدند... كمى آن سوتر، تك نخلى، چتر سبز و بلند خود را بر گورى افشانده بود و زنى در آن صبحگاه، بر آن خم شده و با حرمت و حشمت بوسه بر خاك آن مى زد و آرام آرام مى گريست و زير لب چيزهايى مى گفت. از كلام او، آنچه نسيم با خود مى آورد; گويى اين كلمات و جملات شنيده مى شد:

ـ درود بر تو، آمنه! اى مادر گرامى پيامبر. خدا تو را ـ كه چنان دور از زادگاه خويش آرميدى ـ با رحمت خود همراه كند...

اينك من حميده عروس توام، كودكى از سلاله فرزند تو را در شكم دارم و با دردى كه از شامگاه دوشينه مى كشم، گمان مى برم كه امروز، اين كودك خجسته را در اين روستا و در كنار مزار تو به دنيا آورم.

آه، اى بانوى بزرگ خفته در خاك; شوهرم به من فرموده است كه اين فرزند من، هفتمين جانشين فرزندت پيامبر، خواهد بود. بانوى من! از خداوند بخواهيد كه فرزندم را سالم به دنيا آورم.

آفتاب صبح، از سر شاخه هاى تنها نخل روييده بر آن مزار، پائين آمده و بر خاك افتاده بود. حميده، سنگين و محتشم برخاست; دنباله تن پوش خود را كه از خاكِ مزار، غبارآلود شده بود، تكانيد; يك دستش را روى شكم گذارد و به گونه اى كه زنان باردار راه مى پيمايند، سنگين و با احتياط و آرام به روستا شتافت.

اشتراک نشریات رایگان

سامانه پاسخگویی